میرداماد و شاه عباس


یکی از دختران شاه عباس بر اثر اختلاف با زنان حرمسرا شبانه از دربار گریخته و به اتاق طلبه جوانی بنام محمد باقر رفت و به صبح رساند. صبح که آن دختر از خواب بیدار شد و از اتاق طلبه خارج شد ماموران او را دیدند، شاهزاده خانم راهمراه طلبه جوان دستگیر کرده و نزد شاه بردند. شاه باعصبانیت پرسید: چرا شب به ما اطلاع ندادی مرد...؟ محمد باقر گفت: شاهزاده خانم تهدید کردند که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی و یا تعرضی به شاهزاده کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق شاه عباس از محمد باقر پرسید: که چگونه و چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... علت را پرسید.
طلبه گفت: چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود. هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند. شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده رابه عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد دادند.

/ 1 نظر / 16 بازدید
علی

سلام دوست من عالی بود، مطالب زیبا و وب پر باری دارین ، شما رو هم به بازدید از وبم دعوت میکنم[گل]